مير تقي الدين كاشاني
124
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
با روى تو بلبل نشود شيفتهء گل * با راى تو حربا نشود مايل خورشيد گر راى تو جا در جسد مهر كند هست * چون شمع ز فانوس عيان از دل خورشيد شب جرم زمين حايل خورشيد نمىگشت * گر راى تو مىكرد نظر بر گل خورشيد كو بخت كه آيم به نجف بىخود و بينم * صندوقى مانند فلك حامل خورشيد من خاك در حيدرم اى بخت مدد كن * در خاك نجف مسكن اين روح و جسد كن يك بار گل سورى ازين بيد برآور * برگيرم و چون ذرّه به خورشيد برآور جز شوق نجف سرد كن از جمله دلم را * بر روى مرادم در امّيد برآور اى بخت شه خويش و گداى نجفم كن * زين رشك فغان از گِل جمشيد برآور روشنگرى سينهام از خاك نجف كن * صد شعلهء رشك از دل خورشيد برآور اى بخت مدد كن كه در آن خاك بميرم * با دامن آلوده ، مگر پاك بميرم * * * هرچند كه من قُمرى بيهوده سرايم * بلبل رود از هوش ، چو در باغ درآيم با تلخى امّيد چو خشخاش توان رُفت * از پيكر من زهر ، ولى نوشِ گيايم هرگاه ز شادى به خود آيم ، روم از خود * و آنگاه كه بى خود شوم از غم ، به خود آيم « 1 » خاصيت شادى و غم از بخت بد آيد * در طينت من عكس ، ندانم چه بلايم چون سبز شود دست طرب خشكگيايم « 2 » * چون خشك شود كشتِ بلا ، كاهربايم فانوس فلك را منم از سوز جگر شمع * فانوس صفت ز آن ز بدن جان بنمايم هم موسى و هم خضر ز يك جرعه برآرم * هم آتش و هم آب ز يك چشمه گشايم همواره چرا خوار نباشم كه عزيزم * پيوسته جفا چون نكشم ، ز اهل وفايم رويم به زليخاى طرب بازنگردد * هرچند دَرَد پيرهن من ز قفايم خاكى است سراى تنم و جوهرى طبع * خورشيد برون آورد از خاك سرايم غربال فلك گر همه اجرام « 3 » ببيزد * زين مُشت « 4 » گِل و خاك ، چو گوهر به سر آيم با آنكه همه روى زمين قيمت من نيست * حيف است اگر خاك دهد كس به بهايم
--> ( 1 و 2 ) . كتابم . ( 3 ) . اصل : احرام . ( 4 ) . اصل : شست .